کاش امسال هم، در کشاکش پرواز کلاغهای مزرعه و کم شدن میوه های باغ، غمی داشتم؛ بابت آنچه نگه داشته بودم و به تاراج رفته بود. وقتی شکوفه هایم را به های و هوی باد سپردم به یاد سیب پر ماجرای آدم و حوا نبودم.به یاد رانده شدن و به معراج رفتن نبودم.نمی دانم چرا و به امید کدامین رهائی تمامی عشق های سبز و سرخ و سیاه را قبل از رسیدن و آفریده شدن متهم به نابودی و نیستی کردم.شاید آنجا که خواستم سیبی نگه دارم و انسانی آن را به تاراج برد. *** مترسک امسال هم مثل همیشه خیره خیره نگاهم می کند و هیچ نمی گوید. می دانم برای او مهم هستم، هر چند او هیچ نمی گوید، وجود همیشگی اش این را فریاد می زند. سیبها هر سال جدا می شوند و با من نمی مانند؛ از آنان دلگیر نیستم زیرا این قانون زندگیست.ولی من و او همیشه می مانیم.با هم انس گرفته ایم. گاهی برایش نقش بازی می کنم.نقش یک انسان را. همان که دوست داشت شبیه او باشد،خودش،کلاهش،لباسش و حتی نگاه کردنش. می شوم انسانی بخشنده و تمامی برگهایم را برای کفشدوزکها و حشرات دیگر یک به یک می اندازم پائین.حتی گاهی شاخه های ریزم را برای لانه ی کلاغهای مزاحمت می بخشم ولی همه ی اینها نهایتی دارند مترسک.هم برای من هم برای انسانها. حالا می گویم: دیدی مترسک! دیدی خوش به حال توست! دستها و آغوش تو هیچ گاه حتی برای کلاغها بسته نیست.بخشندگی ات چیزی از تو کم نمی کند و همیشگی است. چشمهایت به دنبال هیچ عیبی نمی گردند ولی همیشه باز بازند. نگاهت را هیچ وقت از من نگرفتی.حتی وقتی تمام شکوفه هایم را به باد سپردم.و تمام امیدی که برای نگه داشتن میوه هایم در تابستان داشتی به تاراج دادم. هر چند لبهایت هیچ سخنی از خاطرات مشترکمان نمی گویند؛ ولی ..............من لبهایت را دوس دارم.برای سخنانی که از صبر و سکوت فریاد می زند. روزهای نخستین که آمده بودی اینجا؛ کنار آمدن با تو برایم سخت بود.هیچ چیزی جز رکود را در تو حس نمی کردم.ولی اکنون، حرکت گاه و بیگاه تو را در مزرعه می بینم، حتی بیشتر از کشاورزانی که در سایه ام می نشینند و در تمام روز مشغول کارند.حرکت تو بسته به حرکت پرندگانی است که گاه و بیگاه روی تنت می نشینند.بسته به وزش بادی است که برای تاراج آمده.در واقع هر گاه احتیاج به تکیه گاهی محکم برای نگه داشتن میوه هایم داشتم تنها و تنها تو حامی ام بودی.کاش تو هم مثل من،ریشه داشتی تا در سیاهی هم ریشه می دواندی و ..........شاید روزی زمین سپید سپید می شد.پر از ریشه های تو.پر از ریشه های من.و بین ما زندگی آن چیزی بود که مدام رشد می کرد و بزرگ می شد......شاید روزی ریشه هایمان به هم گره می خورد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 16:18 توسط مه سیما |
تا حالا هر وقت ناراحت میشدم؛ بغض می کردم ولی تا جائی که می تونستم بروز نمی دادم.سخت بود که همه چی رو توی وجود خودم حل کنم؛ طوری که انگار هیچ موضوع ناراحت کننده ای توی دنیای بیرون اتفاق نیفتاده، یا ساکت و آروم باشم، یا مثل یه آدم شاد بخندم و زندگی کنم.ولی الان به یه جائی رسیدم که........... نه! تا حالا این اندازه غم رو تجربه نکرده بودم.تا حالا فقط توی واقعیت بغض می کردم.اون موقع میشد به خیال هم پناه برد و شاد زیست.ساحل خیال معنا داری داشتم.الان نه؛ به یه جائی رسیدم که بغضم سنگینتر از اونه که با هیچ موضوعی خورده باشه یا کم بشه.تا عمق تمام هدفهام و آرزوهام رفته و همشون رو خورده. هنوزم نفهمیدم مگه چقدر بزرگ شده و توی وجودم رشد کرده.فقط می دونم دارم بهش خو می گیرم.انگار همین که منو رها نکرده، شده دلیل همدم شدنش با من.می دونم تا نخوام ازم جدا نمیشه.حضور سنگینی داره ولی وقتی جمع میشه توی چشمام، انگار داره آرومم می کنه.وقتی جمع میشه توی گلوم و نمیذاره حرف بزنم؛ شادم میکنه، از اینکه هنوزم دنبال راه حل مشکلاتم خودم هستم و به هر قیمتی وابسته ی به مشورت دیگران نیستم و هنوزم دنیا و آدمهاش هیچ فرقی نکردن.هر چند مشورت رو دوس دارم؛ ولی وقتی به بعضی مشکلاتم فکر می کنم، کلید حلش رو فقط توی خودم می بینم.گاهی هم همش رو ناشی از اشتباهات خودم.باز هم بر می گرده به خودم. از وقتی به اینجا رسیدم، دیگه دنبال جواب دادن به ... هم نیستم.حالا سر زدن به وبلاگ و ........که جای خود داره. همیشه خواب یه مسافرت نا تموم رو می بینم.مسافرتی که راه رفتنش رو خوب بلد بودم ولی راه برگشتش رو گم کردم.........و هنوز هر شب یه راه واسه برگشتن پیدا می کنم و بر می گردم ولی هیچ وقت خودم رو توی مقصد نمی بینم.صبح هم بغض خواب دیشبم رو دارم. همیشه توی یه راه نا تمومم.یه خط آهن شلوغ.یه مسافر بدون بلیط.یه آدم، که، به مقصد رفتن دیگرون رو فقط می بینه و حسرت می خوره.حاضره پیاده،روی پاره سنگها و روی ریلهای آهن، جلوی اون همه آدم که بلیط دارن، بدو بدو کنه و دائم ساک مسافرتش به دست و پاش بخوره و تلو تلو خوران و نفس نفس زنان باز هم بدوه....باز هم و باز هم ........تا حداقل دلش برای چند لحظه احساس خوب رسیدن به مقصد رو حس کنه.اما تا کی؟مگه چقدر از این دل مونده ؟ گاهی هم؛ دلم می خواد، قطارم رو پیدا کنم یا حتی بسازم! دلم می خواد وقتی سوارش میشم؛ همه ی آدما؛ خواب خواب باشن! هیچ کی نفهمه که من دارم میرم به سمت مقصد گمشدم.شب توی کوپه ی خودم؛ پنجره رو باز کنم و لابه لای صدای قطاری که شب رو ثانیه به ثانیه نفس می کشه، با چشمهایی که دنبال انتهای آسمون شب هستند؛ به اندازه ی هر ستاره ای که چشمک می زنه؛ به پهنای صورتی که نتونست تو رو ببینه و آرامش نگاهش رو از دیدنت پیدا کنه، اشک بریزم! خوب، اگه میشد تو رو دید که اینهمه خوب بودن سخت نمیشد! حیف که همیشه اول یه چیزی به اسم گناه و ثواب و به اسم گناه صغیره و کبیره جلوی چشمم می اومد و....تو گم میشدی.چون تو رو ندیدم؛ همیشه گم کردنت رو دیر فهمیدم؛ اینبار هم مثل همیشه بی صدا گمت کردم. کاش اون موقع که دنبال معامله کردن های احمقانه ی دنیای کوچیکم بودم و ناگهان گمت کردم ؛ تو دستمو می گرفتی و نگام می کردی و می گفتی: این کارا به تو نمیاد!تو هم گمشده ی منی که من هنوزم منتظرت هستم. {و اگر کسانی که از من روی برگرداندند؛ می دانستند که چقدر دوستشان دارم؛ هر آینه از شوق، جان می سپردند!}
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 17:10 توسط مه سیما |