تبليغاتX
ساحل خیال

ساحل خیال

دل نوشته

از اومدنم به اين محل كار جديد؛ چند ماهي ميگذره.اينجا هم وقتي بيكار ميشيم ميريم نت.ولي نه واسه كامنت خوندن و ياهو مسنجر.بلكه واسه يه سري كاراي ديگه.مثل دانلود پخت غذا و آشپزي و از اين جور چيزا.بعدشم كه خوب مسلماً كنجكاوي پخت بعضي غذاها آدمو ميكشه و بالاخره از هر جا شده يه وقت خالي واسه آشپزي جديد جور مي كنيم.فك كنم تاثير ميز صبحانه توي شركته.آخه نيم ساعت كه مجبور باشي با چند تا خانم يه جا باشي كه همشون ادعاشون ميشه و كلي اخلاق زنونه دارن؛خوب آدم هدفهاي جديد اين مدلي پيدا مي كنه.

محل كار قبلي بيكار كه ميشديم مي رفتيم نت.ولي همش بحث سر انواع و اقسام دوست و رفيق و ازدواج و چت و اين حرفا بود.همه مجرد بوديم و تازه فارغ التحصيل.مثل خوابگاه و دانشگاه محيطي پر جنب و جوش وبا حال بود.اينجا اين جوري نيس.

البته من الان بعد از چندين ماه تازه انگيزه ي پخت يك غذاي جديد رو پيدا كردم.اووووووووووووه !!!!!!!!بعد از اين همه سال.از دوم دبيرستان تا حالا دنبال اين قرتي بازي هاي زنونه نبودم.

واسم خنده دار بود كه يه غذاي جديد بپزم و بعدشم وقتي يكي داره كلاس ميزاره منم بي خيال از كنارش نگذرم و بگم بله ما هم .....كدبانويي...........هستيم واسه خودمان.

بعدشم به همكاراي خانمم بگم كه از اون دستور پختهايي كه دادند بالاخره استفاده كردم .بعدشم يكي اونا بگن و دو تا من.

به خدا داره عققم مي گيره.

هنوزم نمي فهمم چرا خانما از اين چيزا خوششون مياد.كه جهيزيه بچينن و هشتصد مدل ترشي درست كنن و هشتصد مدل رقص و لباس دوختن و مهموني دادن رو................................. يك به يك ياد بگيرن و كاملا به روز پزشو بدن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اي بميرين كه فاتحه خوندين به عقلتون.(فقط اون مدل خانمايي كه گفتم؛بقيه كه خيلي باحالند؛ شامل اين موضوع نميشن).

 

ياد يه عروسي افتادم.يه خانم خيلي خيلي جوون و خوشكل و اينا بود كه خيلي به چشم مي اومد.يه بچه هم توي مهموني بود كه هي دستمال كاغذي از روي زمين جمع مي كرد و مي خورد.با هر آتاشغالي كه همراه دستمال بود.حال همه رو بهم زد.بعد از كلي جستجو فهميديم مادر بچه همون خانم خوشكله هست كه محو تماشاي رقص وسط مجلسه.و اين همه فحش و بد و بيراهي كه به مادر بچه و خود بچه اش همه مي دادن متوجه نشده بود.خوب ديگه از مزاياي ازدواج در 12 يا 13 سالگي يكيش همينه.بعد از سه چهار سال وقتي بچه ات بيدارت مي كنه فحشش ميدي.يه دونه سانديس و كيك ميزاري تو يخچال واسه بچه كه صبح بخوره.شوهر هم كه آدم نيس.بره اداره با بقيه ي همكارا يه فكري مي كنن.

بعد از چند سال دوستاي دوران دانشگاه پيامك ميدن كه:اون عشقي كه بخاطرش دانشگاهو رو سرمون خراب مي كرديم.همش كشك بود.خيلي زود همه چي تكراري و مزخرف شد.

واسه ي چي اينجوريه نمي دونم.چون تجربه نكردم.ولي اگه چند سال بعد تجربه ي جديدي داشتم؛ همين جا جواب اين پست رو ميذارم.

 

پ.ن:چهارشنبه:روزي كه خيلي بهم خوش گذشت.ظهر رفتيم رستوران.يكي از همكاراي قديمي دخترشو عروس كرده بود.همكارا رو دعوت كرده بود واسه ناهار.هشت نفر بوديم.چهار به چهار.ولي خيلي خوش گذشت.

الان حسابي تنها شدن و اين كلمه ي دخترم رو يه جور ديگه اي ميگه.خوب وقتي دخترش كيلومترها ازش دوره همينه ديگه.ايشاا...خوشبخت بشن.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:20  توسط  مه سیما  | 

- واسه شما كه گفتي مواظب خودم باشم؛ بايد بگم:..............................(خودت جاي خاليشو پر كن.)

 

فقط مي دونم از ماست كه بر ماست.

يه زماني من وبلاگ مردمو يواشكي مي خوندم ؛ بدون اينكه نويسنده وبلاگ بدونه كه مطالبش رو مي خونم و بدون اينكه نظرم رو در مورد پستهاش بگم و ...

خلاصه نتيجه هم اين شد كه كلي اتفاق تاثير گذار از اين قضيه توي زندگيم پيش اومد.

غافل شدم از اينكه هر مطلبي تاثير خودش رو روي خواننده مي ذاره.گاه مثبت.گاه منفي.

اون آدم، از هيچ كدومشون مطلع نشد؛ خوب اين زندگيه شخصيه منه نه اون.

الانم يادآوري مطالب اون  وبلاگ، ناخود آگاه يه وقتايي پيش مياد.شايد به اين خاطر كه جذابيت خيلي زيادي رو موقع خوندن مطالبش احساس مي كردم. مثه چند روز پيش كه حركات و ادا و اصول يه نفر توي تاكسي شبيه ش بود.واسم عجيب بود كه اول صبح با اون همه مشغله اي كه توي ذهنم بود چه جوري شد كه ياد اون روزا و خاطرات افتادم!!!

 

به هر حال اين وبلاگ پنجره اي باز شده از خونه ي دل منه.

آدم پنجره ي خونه ش رو كه گل نمي گيره.ولي خوب هميشه هم باز نميذاره.

همين قدر كه از اين پنجره ارتباطي متفاوت با دنيا داشته باشم؛ خودش تجربه ي خوبيه.يه وقتايي كه آدم حوصله ي هيچ كسي رو نداره و هيچ موضوعي شادش نمي كنه؛ نسيمي كه از اين پنجره مي آد لذت بخش و شادي آوره. 

 

مختاري كه بخوني و بي صدا بري.يا بخواي حرفي رو كه در مورد مطلب نوشته شده به ذهنت اومده بگي.

 

 

مطلبي كه واسه نوشتن داشتم از ذهنم پريد.باشه واسه بعد.فقط اينكه تا تولد امام هشتم فرصتي نمونده و .........نمي دونم چرا هرچي به اين روز عزيز نزديكتر ميشيم بيشتر استرس مي گيرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:22  توسط  مه سیما  | 

رفتم يه لباس مجلسي بخرم.

-آقا اين لباس قيمتش چنده؟(قيمت رو خونده بودم ولي باورم نميشد.يعني يازده هزار تومن!!!!!امكان نداره.)

=نوشتيم خانم.

-خوب مي دونم نوشتين.خودتون بخونيد.

=يازده هزار دلار.

- ببخشيدا.همه جا به ريال مبلغ مي زنن.

=خوب ما همون جور كه از استانبول مياريم به خريدار عرضه مي كنيم.ما كارمون و شيوه فروشمون با جنسهاي ايراني يكي نيست.مقايسه نفرمائيد.

يه دستي به لباسها كشيدم و وراندازشون كردم.خوب اصلاً اين پيراهن به اين بلندي به درد ايراني جماعت با اون قد متوسطش و هيكل نه چندان درشتش نمي خوره.اومد جلوي من وايستاد و گفت:نظرتون چيه؟هل شده بودم.اين همه آدم لباس نگاه مي كنن. گير داده نظر منو بدونه.خوب اينقدر كه بد لباسا رو نگاه كردم.

-واقعاً راستشو بگم؟

=آره خانم.

-خوب به نظر اصلاً نو نمي رسن.

داشت قلبش واي مي ايستاد.مشتري ها همه به سمت صداي من برگشته بودن.و با كنجكاوي تمام نگاهمون مي كردن.

=خوب نو نيستند.فقط يه پنجاه نفري قبل شما پوشيدن.

-بدون شوخي!!!من نظرمو گفتم.خودتون خواستين.(خدايي مدلهاش قديمي بود.حالا ماهواره نگاه نمي كنيم.ولي اينقدرا هم شوت نيستيم ندونيم چه خبره)چيه آقا! خيلي ناراحت شدين؟

=نه خانم! شما بيا بزن تو گوش من!من ناراحت نميشم.اين حرفتونم همين جوري بود ديگه.

بازم بقيه ي لباسهاشو نگاه كردم.يكي شون آشنا دراومد.ديروز توي يه مغازه زير زميني و پرت؛ توي لباسها جلوي چشممو گرفته بود.قشنگ بود.اونجا چون جزو لباساي قديمي بود 37 تومن بود.اينجا 150 به بالا.دلم مي خواست به يارو آدرس بدم. بگم برو اونجا؛ اين جنساي تركيه تون رو ببين.با قيمتهاش.بعد گفتم به خودم: بي خيال! بذار با همون موسيقي تركي و ژستش حال كنه.ته دلشم به منم بخنده كه اين ديگه چه اعجوبه اي بود.آخه مگه چند نفر پول همچين خريدايي رو دارن! دلش خوشه؟خوب حالا خوشتر هم بشه!چه اشكالي داره!!!!

ولي حالا اين همه ژست اونا رو مي گرفت؛ كاش اين اخلاق خوب اونا رو هم ياد مي گرفت كه در مقابل هر نظري كه ديگران مي دن جبهه گيري نكنن.(حتي اگه ريگي به كفش داشته باشه).به عنوان يه نظر بشنون و بگذرن.رك و صريح و بدون خالي بندي حرف بزنن.از جنس توي مغازه شون تعريف بيجا نكنن و........

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:29  توسط  مه سیما  |